حرف های جانباز و فریاد های قلم من!
شاید یکی از دلایل سختی کار خبرنگاری همین ذهن خود ما باشد که جغرافیایش تا همه جا را فرا می گیرد و همه چیز را در خویش جا می دهد.
غلامرضا بنی اسدی - شاید زیان آوری کار هم از همین مدیریت ناپذیری ذهن روزنامه نگاری باشد که قلم و صاحب قلم را هم آواره می کند. بله، ذهن خبرنگار جماعت و روزنامه نگار، سیال است و بی قرار. یک دفعه از این کوچه به آن کوچه می پرد و از این تاریخ به آن تاریخ و حتی از این جهان به جهان دیگر. اذیت می شود آدم. بارها خواسته ام مهارش کنم این ذهن سرکش را اما مثل آهو می گریزد و مرا هم با خود می کشاند مثل همین دیروز که به محضر دوست و فرمانده جانبازم مشرف شدم تا برنامه ای برای تلویزون استان ضبط کنیم اما مگر این ذهن گذاشت متمرکز بشویم روی صحبت ها؟ رزمنده سابق و جانباز و شهید زنده امروز، ضمن بیان خاطرات آن روز ها به قصه سیگار اشاره کرد که می کشید اما در جبهه فقط به افراد بالای 25 سال ، سیگار می دادند و زیر این سال سهمی نداشتند و برخی جوانان که به هر دلیلی لبی به سیگار می زدند ، حاضر نبودند به سیگار جبهه نا خونکی بزنند.... سخن که به این جا می رسد ذهنم دقیق مرا به وقت حال می رساند که برخی ها خیلی "ندار" شده اند آنقدر که "بیت المال" برای شان با "مال البیت" فرق نمی کند که بماند ، بیت المال را مال خود و حق خود می دانند و نتیجه می شود این فیش های نجومی و املاک نجومی و اختلاس هایی که تیر خلاص می زند به مغز اعتماد مردم. او در ادامه ماجرای سیگار می گوید : در موقعیت شهید شاکری، فرمانده گفت سیگار کشیدن این جا حرام است و اگر کسی کشید به من اطلاع دهید. بعد از سخنرانی ، نزد فرمانده رفتم و گفتم باید گزارش سیگار را به که بدهیم؟ گفت به من، کی سیگار میکشه؟ گفتم خودم! با تعجب گفت: شما؟ گفتم بله، چه کار بکنم حالا؟.... باز ذهنم مرا بغل کرد و از دیروز به امروز رساند که حاضریم برای رسیدن به هدف مان، هر دروغی بگوئیم و پنهان کاری را به اوج برسانیم و گنجشک را رنگ کنیم و جای قناری بفروشیم. خیلی راحت هم زیر آب این و آن را می زنیم و...او از شهید شریفی می گوید که در عملیات خیبر وقتی برادرش مجروح شد و می خواستند ماشین را دنبالش بفرستند اجازه نداد چون تک ماشین را برای عملیات لازم داشت و گفت: خودش را هر طور می تواند به بهداری برساند، ماشین را لازم داریم برای عملیات.... باز به امروز می رسم، امروز که برخی بند" پ " را چنان اجرا می کنند که هیچ کس سر جای خود ش نباشد! بگذریم، می ترسم این ذهن کار دستم بدهد پس دست از کیبورد برمی دارم تا حروف نفسی بکشند به آرامش، خودم اما همچنان نا آرامم. اما مهم نیست، فدای سرتان. شما که آرامش داشته باشید برای من بس است همان طور که آن جانباز و هزاران رزمنده به کانون خطر زدند و زخم بی قراری خوردند تا شما سر قرار زندگی، سرشار آرامش باشید. فقط یادتان باشد این ماجرا...
انتهای پیام/